|
|
|
+
تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:10 نويسنده پریسا
|
خب...باید از یه جایی شروع کرد دیگه! از جائی نوشت... یه آدم بهونه گیری مث من همیشه پر از حرف واسه گفتن! نه اینکه بی بهونه م این روزا! نه اینکه هیچ حرفی و سخنی نیست! نه... الان داشتم فکر میکردم که دانیال و پریسای دیروزی کجان؟ همون دوتائی که هر روز میگذشت بیشتر از روز قبل طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن رو حس میکردن! کجاس دانیالی که هر جمله ش شعر بود و نگاهش...گرم ، از جنس مـخمل...وقتی نگات میکرد غرق می شدی تو چشماش، وقتی نگات میکرد دیگه گوشی لازم نبود واسه شنیدن... کجاس اون پریسای ساکت و پر از شرم...که از زمزمه ی یه دوست دارم گفتن بغض چشماشُ می شکست و یه پرده ی اشک... کجا رفتن؟! جز رد پاشون تو خاطره ها کجا میشه پیداشون کرد؟! از اون دانیال یه دفتر شعر مونده و از پریسا یه امضا پای یه عهد و پیمون قدیمی... فردا میشه سه سال! یا به قول تو 1093 روز!!! که پونصد روزشو قهر بودیم و پونصد و نودُ سه روزش رو آشتی....فردا سالگرد آشنائیمونه و من دنبال تو میگردم تو کوچه پس کوچه های خاطراتم....که کجا، چی شد که گُم ت کردم! چی شد که هر روز عاشق ترت شدم اما تو نبودی، چی شد که پر از تو بودم و تو ندیدی، چی شد که بودیُ نفهمیدم، چی شد که رفتیُ... الان دارم فکر میکنم فقط به فردا! فردائی که میتونه یه شروع تازه باشه یه تجدید میثاق...یه دانیال نو، یه پریسای نو، یه دنیای قشنگ، یه عشق شیرین.... الان دارم فک میکنم به فردا و اینکه ما هنوز هستیم! این یعنی یه نشون که دانیال و پریسای گم شده رد خاظره ها رو بگیرن و بهمون برسن... این یعنی.... هنوز...بیشتر از دیروز دوست دارم! دوسـت دارم دانیال!
+
تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:18 نويسنده پریسا
|
دلم روشنه... خدا قشنگی پائیزشُ ازم دریغ نمیکنه... حداقل به حرمت روز تولدم که تو این ماهِ... دلم روشنه، چون خودش خوب میدونه راز منُ ، پائیز ُ خودش رو...
میدونم خدای مهربونم اینبار هم به حرمت این روزا منِ روسیاه رو فراموش نکرده.. خداجونم قسم به تک تک قطره های بارونت خیلی مخلصتم...خداجونم قسمت میدم به همون لحظه هایی که به عرشت رسیدم... نه نگو... حداقل اینبار نه نگو...توکلم به توئه خدا...خودت میدونی دستم به جائی بند نیس.
+
تاريخ جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:34 نويسنده پریسا
|
امروز…اول مهر ِ!!! دوباره پائیز برگشت! بعد از یکسال! یکسالی که خیلی طولانی نبود اما پر حادثه بود… دوباره اول و مهر و مدرسهُ...یادش بخیر! یه روزی چه رنگ و بویی داشت مهرماه! کیف و کفش نو، دفتر و مدادی که همشون بوی نوئی میدادن! با چه ذوقی میشستم کنار مامان دفترام رو جلد میکردم، مداد رنگیه 24 رنگه که همیشه تو جعبه ی آهنیش به ترتیب رنگ میچیدم مرتب و منظم! یه صابونائی بود اون موقع ها تو قالبای میوه ای شکل بود اون موقع میگفتم بوگند میدن اما چند وقت پیش تو یه مغازه ی خیلی قدیمی دیدمشون عطرش بردم به سال اول دبستانم! خیلی شیرین بود! شاید از همه ی عطر و ادکلن هایی که الان دارم واسم خوش تر بود...آخی...یادش بخیر...حالا که یه بچه کلاس اولی میبینم پر از تشویش و نگرانی میشم که چقدر راه باید طی کنه تا بزرگ شه و اخرش حسرت روزای کودکی بمونه رو دلش... امروز اول مهر ِ و…هی تو! راستی حواست هست؟ تا امروز دقیقا دو سالُ یازده ماهُ پنج روز از آشنائیمون میگذره! شاید اگه آشنائیمون با روز تولدم مصادف نبود هیچ وقت یادم نمیموند :دی ولی کلا همه ی عددهای 27 واسه ما مقدس بود مگه نه؟ دیروز پریروز بود داشتم به ملیحه میگفتم یعنی میشه تا 27 مهر با هم دیگه دوس باشیم من بتونم سورپرایزت کنم…چش غره رفت و گفت حرفا میزنیا پری مگه میشه نباشین؟ همش تو ذهنم این بود که یه کاری بکنیم روزا قشنگ بگذرن، قولای کوتاه مدت بدیم بهم که بعدن نتونیم زیرش بزنیم! این روزا یه جوری شدن! خودت که میدونی؟ شاید واسه تو تغییر چندانی نکرده باشه ولی واسه من چرا…اینکه دارم دل و احساسمو کنترل میکنم! خیلی سخته!! میدونی؟ که مثلن شبا به عادت همیشه گوشیمو نمیذارم زیر بالشم که منتظرت بمونم...دو روز پیش وقتی شماره تو رو گوشیم دیدم قلبم داشت میومد تو دهنم! انگار اولین باره میخوام باهات حرف بزنم! تونستم خودمو کنترل کنم اما دستام یخ یخ بودن عین مرده! خیلی سخت!!! دارم جلو خودمو میگیرم که اس ام اس ندم بهت...یه وقتا که کم میارم میگم اصن چرا اینکارو میکنم؟ بعد جواباشو پیدا میکنم...واسه ارامش تو، که پاپیچت نشم، بذارم با مشکلاتت کنار بیای... نمیدونم...شاید کم کم با این بی قراری کنار بیام...اینطور که خودم رو میشناسم فک نکنم! دفعه اول نیست که از تو دورم! دفعه ی اول نیس که بهم ثابت شده فراموشی تو ممکن نیس...همین که هستی، همینکه...خدایا شکرت! مرسی... قرار بود از پائیز بگم....پائیز پر از انتظارم....اما جز تو! حرف دیگه ای ندارم. شاید چون پائیز انتظار من توئی و بس... مواظبش باش خدای خوبم... پ.ن: راستی! پایه ای یکی از همین روزا این جاده رو تا آخرش بریم؟ اگه آره...پس بسم الله...
+
تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:27 نويسنده پریسا
|
بوی پائیز میاد!! اگه میدونستم امروز هوا انقدر دیوونه میشه میرفتم بهشت زهرا... دلم براش تنگ شده بود... کاش همیشه پائیز بود، همیشه 27 مهر بود و همیشه تو بودی...همیشه...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:37 نويسنده پریسا
|
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:50 نويسنده پریسا
|
از خودم بگم یا از اتفاقای دور و برم؟ از خودم بخوام بگم اینطوریه که با رتبه ی 24000 هزار تُفم نمیندازن تو صورتت چه برسه بخوای دانشگاه قبول شی! یه سال دیگه موندم پشت کنکور که به قول معروف ابرو رو دُرُس کنم زدم چشم شم کور کردم! حالا اینطوری خودمو دلداری میدم بی خیال! ما رو چه به دولتی درس خوندن! واسه ما افت داره اَنگ بچه خرخون بهمون بچسبونن! همه ی چشم امیدمون به آزاده! بابامونم چشمش کور دندش نرم خرجشو بده! حالا چی قبول شدی؟ با افتخار سرتو میگیری بالا تو چشای طرف زل میزنی و میگی: " پرستاری علوم پزشکی...اِ ببخشید اینکه ارزوم بود! همون تهران پزشکی خودمون! و یه لبخند ژُکوند قشنگ تحویل میدی :دی حالا بگذریم شکر که قبول شدیم با امتحانای پاس نشده ی پیش دانشگاهی بعد دو سال چه کنیم؟ هیچی بشین بخون که 10 رو بگیری و قبول شی! حالا شماها بشینین دعا کنین تو این شبای عزیز که واسه این ریاضیِ! 10 رو بگیرم!!! خیلی ستمه به خدا! راستی...نبودی این چند وقت چه خبر از اون پسره! اسمش چی بود؟ ها دانیال! هنوز دوستین با هم؟ آره بابا هنوز هستیم نمیدونم چرا دس از سر هم بر نمیداریم! البته بیشتر من :دی از هر ترفندی هم استفاده میکنه فایده نداره! پسره خوبیه، مهربونه، چشمشو شک دارم :دی اما دلش پاکه! یه کارائی کرده گویا! خودمم هنوز نمیدونم دقیقا چه کارائی؟ مربوط به چه زمانیه و از چی نشات گرفته اما یه پچ پچهای درگوشی بهم رسیده که...بگذریم به خودش که بیشتر از چشام اطمینان دارم دلخورم از اینکه چرا خودشو خراب کرد پیش چشم یه مشت آدم دهن بین! که بیان و اونو با عوضی هایی که باهاشون همنشین شدن مقایسه کنن در حالیکه یه تار موی گندیده ت هم تو وجود امثال اون عوضیا نیس...که وقتی میگم اون روزا اینطوری بهم میگفت من حرفتونو باور نمیکنم بگن سینا هم همینو میگفت رضا هم همین جور، تقی و نقی و اکبر و اصغر هم که بماند... دیگه چی میخواین بدونین؟ یه عالمه کتاب روانشناسی تلنبار کردم رو هم برای مادر و پدر گرامی! راههای کنترل خشم، چراغ دل شوهرت را روشن کن و بالعکس! زن دیروز مرد امروز، مرد دیروز زن امروز! آئین زندگی، آئین بچه داری، شوهر داری، تربیت صحیح فرزندان، دایرةالمعارف نمیدونم چی چی کوفت، درد، زهر مار! دیگه چی؟ دیگه هیچی...فعلن که در خدمت شمائیم...این روزا دعا کنید...برای امتحانای پاس نشده م برای من و خواهرام و برادرم واسه مامانم که دلم براش خونه...واسه بابام که انقدر الکی زندگی رو واسه ما و خودش تلخ کرده... واسه دانی که تلفنش داره یه طرفه میشه و...واسه وضعیت شلم شوربای زندگی اونا، منم دعا میکنم فک نکنین بیکار نشستم ها! یاد همه هستم، مخصوصا نیاز و خواهر "؟" عزیزم که میدونم از موقعی که پاشون به بلاگم باز شد هزار خودشون رو لعن و نفرین کردم که کاش دستم میشکست رو راز باران کلیک نمیکردم! چقده غُر میزنه این دختره اه اه!
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:48 نويسنده پریسا
|
رُستنی ها کم نیست من و تو کم بودیم دستم به نوشتن نمیره! اول خبر خوب واسه من یه آرزو بود تو رشته ی خودم قبول شم به دولتی هیچ امیدی نداشتم اما پرستاری آزاد قبول شدم، تهران. خبر بد اینکه الان در شرایط روحی خوبی نیستم یعنی تا صبح که خوب بودن تقریبا ولی حالا نه...واسم دعا کنید واسمون! من، خانواده م...هیچ کدوم حال روحی خوبی نداریم
+
تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:32 نويسنده پریسا
|
سلام یه سلام بعد از...یه ماه؟ نمیدونم شاید دو ماه! زیاد نبوده ولی واسه پریسائی که هر لحظه و هر ثانیه با راز بارون خیلی زیاده! نمیدونم از کجا شروع کنم از چی بگم...از سخت نوشتن بیزارم اما به دو پهلو نوشتن حرفام عادت دارم، شاید چون اینجوری احساسمو راحت تر بیان میکنم، شاید شاید همه ی حرف من این نباشه اما واسه بیان احساسم بهترین راهه! تقریبا از بعد عید بود که اینجا چیزی ننوشتم یادم نیست دقیقا چی باعث شد شبونه بلاگ رو پاک کنم و نمیدونم چی شد که دانیال اومد و بلاگ رو ساخت من راز بارون رو واسه جفتمون میخواستم اما با همه ی اینکه شیرین ترین خواستم بود انقدر نادیده گرفته شد که منم ازش سرد شدم اونقدر سرد که دیگه حتی کلمه ای حرف توش ننوشتم...شاید اینکه کامپیوتر در دسترسم نبود مزید بر علت شد اما...اما من مدام میومدم کافی نت ولی راز بارون...شد یه راه ارتباطی بین من و "؟" کم کم اونم قطع شد اینبار دلیلش کنکور بود و بعد از اون هم با همه ی دلتنگیام واسه "؟" نه خبری میگرفتم و نه خبری میدادم نه اینکه حرفی نبود واسه گفتن نه اینکه گوشی نبود واسه شنیدن نبودم نه به خاطر اینکه دوستیمون کمرنگ شده باشه! نبودم چون نخواستم که باشم که بگم باز داره بین مون جدایی پیش میاد... اینبار من اشتباه کردم! به قول خودت اینبار دیو سیاه و بدذات من بودمو و پری تو! پشیمون از کارم و غمگین واسه ناراحت کردن تو...خیلی سرزنش کردم خودمو...خیلی سعی کردم با حرفام بهت بگم که خودم رو مقصر میدونم و بهت حق میدم. من تجربه داشتم...تجربه بهم ثابت کرده که تو همچین موقعیتی طرف مقابل چه انتظاری ازت داره...ممکنه بگه بخشیدم ممکنه باهات بخنده حرف بزنه اما ته دلش میخواد که فراموشت نشه! فراموشت نشه تو کاری کردی که دلش شکسته! فراموش نکنی و با محبتت دلش رو گرم کنی بهش اطمینان بدی که دوسش داری که واسه خاطر خودش میخوایش! که بقیه هر چی که بودن و هستن باشن این توئی که واسش مهمی!!! این توئی که واسم مهمی... این وسط اما یه چیزی کمه، یه چیزی که من به خاطرش به این حال میافتم...که پر از فریاد و حرف میشم! میشم که دیوونه ی روانی! یه جن زده! کسیکه مدام غر میزنه! کسی که زمین و زمان رو بهم میدوزه! و وقتی هم نگاه میکنی در ظاهر دلیلی واسه این چیزا وجود نداره مسئله انقدر ساده س انقدر پیش پا افتاده س که...نمیدونم همیشه کوچکترین خواسته ها رو داشتم هیچ وقت چیز خیلی بزرگی نخواستم ازت، هیچ وقت چیزی نخواستم که نتونی! که ازت بر نیاد! من ازت فقط...فقط...هیچی بی خیال...من یه دیوونم یه دیوونه هیچ حرفی واسه گفتن نداره!
+
تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:43 نويسنده پریسا
|
اومدم بنویسم برای دو دوست... دو دوستی که مدتهاست توی تنهائیام، غمها و خوشحالیام باهام شریک بودن... خیلی وقتها از درد تنهایی فریاد زدم نشنیدن اما پا به پام اومدن و تنهام نذاشتن...دوستائی که تو دنیای واقعی وقتی میخوام ازشون حرف بزنم به اسم عزیز ترین دوستانم ازشون یاد میکنم... نیاز خوبم که همیشه واسم یه خواهر دلسوز بوده...گاهی وقتا با حرفام کفریش کردم و با حرفاش منو به خودم آورده...نیاز عزیزم که تا مدتها از درد دلش با من حرف نزده بود و وقتی گفت تازه فهمیدم چه دختر صبوریه...من بی مغرفت بودم نیاز جان که تو این اوضاع احوال روحیت ازت خبری نگرفتم و گم و گور شده بودم...از بی معرفتی من بود که تو حالا بهم میگی دعام بی اثر بوده....و با اینکه نمیدونم چرا و چطور این اتفاق افتاد و میخوام که بهم بگی! میدونم الان تو چه نقطه ای واستادی! میدونم چون پارسال منم همینجایی بودم که الان تو هستی...میفهمم و میخوام شکست رو قبول نکنی! بیشتر از این چیزی نمیگم چون نمیدونم قضیه چی بوده! بعد اینهمه مدت که اومدم به بلاگ سر زدم حرفات مث پتکی بود به سرم!
خواهر و دوست خوب دیگه م...نموی همیشه فراری!!! از خودش که نه! خودش انقدر ماهه که من در به در دنبالش میگردم تا ببینمش و یه دل سیر باهاش حرف بزنم...فراری از ادمای بد و این دنیای بی وفا...آدمایی که یادشون رفته یه روزی چیا گفتن و چطور پشت پا زدن به همه چیز...بیشتر از این نمیگم چون میدونم آدما با همه بدیاشون واسه بعضیا انقدر عزیزن که تاب تحمل غیبت کردن پشت سرشون رو ندارن..."نمو" دوست خوبم که حتی اسمت رو هم ازم پنهون کردی...تو که تقریبا هفت هشت ماه پیش با اسم من و حرفای پر از پند و اندرزت خودت و بدجوری تو دلم جا کردی و بعد همین "من" تو روزای تلخی که به من گذشتن چطور روز و شب لحظه به لحظه، با حرفاش با سر زدناش به بلاگ با همدردیاش مرهم گذاشت رو دل خسته م....چه لحظه هایی...لحظه های تلخ که فقط با یه بلاگ سر شد و سکوت سنگین قبرستون...نمو، همون دختر مهربون با اونهمه حرفای قشنگ حالا دلش پره درده و من همش با خودم میگم آخه چرا؟ چرا سهم بعضی از ما آدما غصه و درده...نمیدونم...پره حرفم...به بلاگت خیلی وقته سری نزدم خانومی...کامنتات هم انقدر هول هولکی میخونم که...
حالا با جفتتون هستم! پره حرفم مث خودتون...بی معرفتایی که شماره تلفنم رو هم دارین یه حالی نمیپرسین! امان از این دنیا ببین چه کرده با ماها که دیگه به هیشکی نمیتونیم اعتماد کنیم... پره حرفم چون این روزا روزای خوبی نبود...چون این روزا منم همدرد شما شدم...دردی که قبلا تلخیشو چشیدم! پرم از سوالای بی جواب! از خدا، از روزگار از آدما!!! یه دنیا حرف دارم اما پر از سکونم..... فقط میدونم کلی نذر دارم که باید ادا کنم، کلی عهد دارم که باید نشکنم.... اینجا، راز باران عزیز و همدمم...فک نکنم از اینجا دیگه کسی بتونه از حال و احوالم با خبر شه، وی ویو که نمیدونستم غیر از دنبال کردن من سراغ موشکی و هاتف و بقیه هم رفته باشین...اونجا هم فک نکنم...با این اوضاع که من دسترسیم به کامپیوتر روز به روز کمتر میشه و اس ام اس ها هم که!!! ای امـــــــــان! هر چند از ما که گذشته...
از جفتتون بی خبرم و حال خودم رو هم دیگه نمیفهمم...اینهمه نوشتم که تو یه جمله بگم دلم براتون تنگ شده! بی خبرم نذارین... راستی نیاز من ادرس بلاگت رو ندارم! بی خبرم نذار دختر!
+
تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:30 نويسنده پریسا
|
|